شهر غریب
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم "خداحافظ"
|
|
فـــراموشت میکنم فـــراموشت میکنم با تمام خاطراتت فـــراموشم کن با تمام عشقی که به تو دارم فـــراموشت میکنم گرچه باران دیدگانم جاری است فـــراموشت میکنم با تمام احساس بی نظیری که به تو دارم فـــراموشت میکنم گرچه سخت است فـــراموشت میکنم گرچه تلخ است فـــراموش میکنم گرمی دستانت چشمان نازت حرارت نگاهت را آه.... فـــراموشت میکنم اگر اشکهایم کمک کنند فـــراموشت میکنم اگر قلبم نامت را فریاد نزند فـــراموشت میکنم اگر عطر تنت دیگر فضای ذهنم را پر نکند فـــراموشت خواهم کرد گرچه تنها هستم فـــراموشت خواهم کرد گرچه تنها پناهم بودی فـــراموشت خواهم کرد گرچه تا همیشه دوستت خواهم داشت فـــراموشت خواهم کرد با اینکه تا بحال هیچکس را به اندازه تو دوست نداشتم فـــراموشت خواهم کرد با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم بوده ای با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم خواهی ماند فـــراموشت خواهم کرد با تمام آرامشی که به من ارزانی داشتی فـــراموشت خواهم کرد با تمام عشقی که به من هدیه کردی فـــراموشت خواهم کرد با تمام رویاهایم فـــراموشت خواهم کرد با تمام صحبتهای دلنشینت فـــراموشت خواهم کرد ... آری ... فـــراموشت خواهم کرد مجبورم فـــراموشت کنم دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: فـــراموشت میکنم |
دسته گلی از نفرت به دفترخاطراتم پناه میبرم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم. امشب میخواهم از دلی بگویم که دیگرهیچ نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.امشب به خاطر سرآمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات سوگواری خود را با من سر میدهند امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه چنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.هر وقت خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو. دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: دسته گلی از نفرت |
نمیدونم چه مرگم شده بازم اومدم و بازم گله . از این زمونه از آدماش از خودم و حتی از خدا . بدجوری خسته شدم نمیدونم چه مرگم شده شایدم مشکل خودم باشم . نمیدونم چرا بعضی وقتا اینجوری میشم . حس عجیبی دارم انگار به این دنیا و آدماش تعلق ندارم با اینکه مثل همه آدما مشغول فعالیت روزانه هستم و هدفم از زندگی و فعالیت روزانه مشخصه اما باز حس پوچی میکنم احساس میکنم که با یک شخصی که در بستر حیات نیستش هیچ فرقی ندارم . خیلی حس بدی هستش وقتی تمام چیزایی رو که دوست داری داشته باشی و مطمن باشی که باید ازش لذت ببری اما ندونی چرا چنین حسی رو نداری . شایدم خدا فراموشم کرده باشه نمیدونم دیگه واقعا کشش ندارم سرم داره منفجر میشه . دوست دارم یه نگاهی بهم بندازه و منو از این زندگی نکبت بار نجات بده نمیخوام زندگیم بهتر بشه میخوام در عوضش روحمو از این جسم جدا کنه من این زنده بودن و زندگی نمیخوام. دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: نمیدونم چه مرگم شده |
|
|