بدترین شکل دلتنگی اینه که در کنار کسی که دوستش داری باشی و بدونی هیچوقت بهش نمیرسی
شکسته ی دلم و به ...و باز سکوت می کنم ! در حجم ناباوری هایم ...سکوتم را معنی می کنم!بی همتایم !تا کی باید صبوری کنم و چشم بدوزم به فردا و ...خدا قربونت برم دیگه خسته ام ! خیلی خسته !!!دیگه نمی تونم !بریدم ...دلم می خواد فقط گریه کنم تا خالی شم از درد ! ولی نمی تونم ...اشکم در نمیاد و بغض داره خفه ام می کنه قر بونت برم خدا! به دادم برس ! دیگه طاقت ندارم ! اگه اینجا عقده های دلم رو خالی نکنم پس کجا برم و چیکار کنم !گاهی وقتا با سکوتم و گاهی وقتا با فریادهای بی صدام و ...گاهی وقتا با خنده های تلخم که از همه ی دردهام بیشتر عذابم میده ...یه کاری بکن خدای مهربونم ...بی همتام ! آخه من که جز تو کسی رو ندارم!به کی بگم چی؟کمکم کن ای خدا.بغض داره خفم میکنه. میدونم که لیاقت ندارم ! می دونم که عددی نیستم و توی اینهمه بنده های مخلصت گم و گور می شم ! پیش اینهمه دل پاک و بی ریا ...تو اینهمه صداقت و راستی ، من جای ندارم !آخه من کی ام که اینهمه عجز و ناله می کنم و ...یه عاجز درمونده ی بیچاره ! کمکم کن بی همتام ! دیگه صبری برام باقی نمونده شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند.در رؤیاهایم تو را میبینم ، تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود،بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد.وقتی کنارم مینشینی،وقتی با آن دو چشم سادهء روشن به من نگاه میکنی،وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی ، وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد، احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد و هر لحظه مرا در خود میفشارد و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،اشکهای گرمم گونه هایم را میسوزانند.دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....تو به من بگو،با این قلب کوچک و عاشق و بیقرار چه کنم؟ لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد. طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است . دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است . برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند . مگر نمیدانی قحطی آمده است ؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره . گفتم برایت یک سبد بچینم ، نکند آسمانت بی ستاره بماند . آخر اگر شبی خوابت نبرد ، لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود . دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام . گیج شده ام . تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش . دوستت دارم نازنینم. دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است. 
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



