شهر غریب
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم "خداحافظ"
|
|
خدایا باز هم برای تو مینویسم خدایا باز هم برای تو مینویسم آری برای تو که همیشه مونس و همدمم بودی و خواهی ماند. برای تو که همیشه پای دردودلهایم نشسته ای و گوش فرا دادی. باز هم گلایه دارم اینبار از قلبی که در سینه ام نشاندی مدتیست که بهانه رفتن میگیرد. تو خود میدانی او چون کودکی مهربان اما پر از زخمها و شکستگیهایی است که زمانه بر آن وارد کرده است. اینک او علاقه ای به تپیدن در سینه ام را ندارد و میخواهد به استراحت ابدی برود. لطفا درهفدهمین روز سال دعایش را مستجاب کن. """آمین یا رب العالمین""" 91/01/17 دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: خدایا باز هم برای تو مینویسم |
فـــراموشت میکنم فـــراموشت میکنم با تمام خاطراتت فـــراموشم کن با تمام عشقی که به تو دارم فـــراموشت میکنم گرچه باران دیدگانم جاری است فـــراموشت میکنم با تمام احساس بی نظیری که به تو دارم فـــراموشت میکنم گرچه سخت است فـــراموشت میکنم گرچه تلخ است فـــراموش میکنم گرمی دستانت چشمان نازت حرارت نگاهت را آه.... فـــراموشت میکنم اگر اشکهایم کمک کنند فـــراموشت میکنم اگر قلبم نامت را فریاد نزند فـــراموشت میکنم اگر عطر تنت دیگر فضای ذهنم را پر نکند فـــراموشت خواهم کرد گرچه تنها هستم فـــراموشت خواهم کرد گرچه تنها پناهم بودی فـــراموشت خواهم کرد گرچه تا همیشه دوستت خواهم داشت فـــراموشت خواهم کرد با اینکه تا بحال هیچکس را به اندازه تو دوست نداشتم فـــراموشت خواهم کرد با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم بوده ای با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم خواهی ماند فـــراموشت خواهم کرد با تمام آرامشی که به من ارزانی داشتی فـــراموشت خواهم کرد با تمام عشقی که به من هدیه کردی فـــراموشت خواهم کرد با تمام رویاهایم فـــراموشت خواهم کرد با تمام صحبتهای دلنشینت فـــراموشت خواهم کرد ... آری ... فـــراموشت خواهم کرد مجبورم فـــراموشت کنم دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: فـــراموشت میکنم |
دسته گلی از نفرت به دفترخاطراتم پناه میبرم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم. امشب میخواهم از دلی بگویم که دیگرهیچ نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.امشب به خاطر سرآمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات سوگواری خود را با من سر میدهند امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه چنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.هر وقت خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو. دلشكسته اي از تبار عشق با نام strani citta | | | + | موضوع: دسته گلی از نفرت |
|
|