تبليغاتX
شهر غریب
شهر غریب

بدترین شکل دلتنگی اینه که در کنار کسی که دوستش داری باشی و بدونی هیچوقت بهش نمیرسی

تمام بی کسی هامو ور میدارم و میایم اینجا ....به خود نگاه می کنم و به آینه ی

شکسته ی دلم و به ...و باز سکوت می کنم ! در حجم ناباوری هایم ...سکوتم را

معنی می کنم!بی همتایم !تا کی باید صبوری کنم و چشم بدوزم به فردا و ...خدا

قربونت برم دیگه خسته ام ! خیلی خسته !!!دیگه نمی تونم !بریدم ...دلم می خواد

فقط گریه کنم تا خالی شم از درد ! ولی نمی تونم ...اشکم در نمیاد و بغض داره

خفه ام می کنه قر بونت برم خدا! به دادم برس ! دیگه طاقت ندارم ! اگه اینجا

عقده های دلم رو خالی نکنم پس کجا برم و چیکار کنم !گاهی وقتا با سکوتم و

گاهی وقتا با فریادهای بی صدام و ...گاهی وقتا با خنده های تلخم که از همه ی

دردهام بیشتر عذابم میده ...یه کاری بکن خدای مهربونم ...بی همتام ! آخه من

که جز تو کسی رو ندارم!به کی بگم چی؟کمکم کن ای خدا.بغض داره خفم میکنه.

میدونم که لیاقت ندارم ! می دونم که عددی نیستم و توی اینهمه بنده های مخلصت

گم و گور می شم ! پیش اینهمه دل پاک و بی ریا ...تو اینهمه صداقت و راستی ،

من جای ندارم !آخه من کی ام که اینهمه عجز و ناله می کنم و ...یه عاجز درمونده ی

بیچاره ! کمکم کن بی همتام ! دیگه صبری برام باقی نمونده

نوشته شده در ساعت توسط strani citta|

وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را

شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن

را به خودشان نمیدهند.در رؤیاهایم تو را میبینم ، تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو

جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود،بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در

کنار ساحل آرام آرام جان میدهد.وقتی کنارم مینشینی،وقتی با آن دو چشم سادهء روشن به من

نگاه میکنی،وقتی لبخند گرمت را به رویم میتابانی ، وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،

احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن

تمام وجودم را در برمیگیرد و هر لحظه مرا در خود میفشارد و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را

نمی آورد نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،اشکهای گرمم گونه هایم را

میسوزانند.دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم.وای نازنینم....تو به من بگو،با این قلب کوچک و

عاشق و بیقرار چه کنم؟

 

نوشته شده در ساعت توسط strani citta|

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند.دستان

لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و

من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.

طنین خنده هایت همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و

من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.و چه شیرین

است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی

شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای

آرامش نیلگون امواج تنگ شده است . دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده است . برای

امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.دیشب

برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند . مگر

نمیدانی قحطی آمده است ؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره . گفتم برایت یک سبد بچینم ، نکند

آسمانت بی ستاره بماند . آخر اگر شبی خوابت نبرد ، لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و

آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود . دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار

شده ام . گیج شده ام . تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش . دوستت دارم نازنینم.

دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است.

 

نوشته شده در ساعت توسط strani citta|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت